اسفند

خرید بک لینک
فکر کنم پارسالم این روزا مینوشتم که همش یاد بارداریم میوفتم این ماه ،از ۱۵بهمن به بعد تا اخر اسفند روزای اوجه منه چون بینهایت عاشق زندگی میشم چون هوا که خوب میشه بهاری میشه من هر لحظه شکر گزاری میکنم که زندم روی پاهام راه میرم و خدا معجزشو در حقم اجابت کرده و من مادر شدم ....تا قبل از مادر شدنم معجزه خوندن و نوشتن چیزی بود که خیلی شکرگزارش بودم واقعا اگه سواد نداشتیم چی میشد مثل نابیایی محض بود /چه برسه که الان دستی در زبانی بجز زبان مادریم دارم خدایاشکرتهمش جلوی پنجره های قدی خونم هستم که مثالشو تو خونه هیچ کدوم از افراد خانواده ندیدم واقعا پنجره قدی برا من مثل هواس !!!خواهرشوهر رفته و مادرشوهرم دلتنگی میکنه منم سعی میکنم بیشتر از قبل سر برنمبر سر عهد ۱۷دیماه چایم نموندم و راضیم که نموندم گور پدر پس انداز تو دنیایی که زلزله تویه ده ثانیه میتونه نابودت کنهیوگارو میرم و خیلی خوشحالم از شروع کلاس یوگاحال دلم خوبه و اروممدیروز ۱۵رجب روزه گرفتمدندونامو درست کردم این ماه دوتا پر یه عصب کشی شد ده تدکتر برا ریزش مو رفتم و امپول میزنمباز هوس کاشت و ژلیش دارم که میدونم ننیتونم تحمل کنمدلم عکاسی و ساخت کلیپ میخوادخدایا سلامتی میخوام برای بهترین سعید دنیا که بخشیدیش بمن اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 12:34

۲۱ام رفتم رینه با دوتا خواهر بزرگا تجربه خوبی بود چسبید و خیلی خوش گذشت /در باره کوه دماوند اطلاعات بدست اوردم/سورن و خودم حسابی برف دیدیم و کلی غذای خوشمزه خوردیم /من که با اکراه رفتم تمایل داشتم بیام خونم قمبرک بزنم چون سعید سفرکاری رفته ولی خواستم یبارم راحت از موضعم پایین بیام و ببینم چی میشه /سوغاتی های قشنگی از سعید گرفتم/خونم داره برق میزنه/سورن خودش تنها رفته خونه پدر بزرگش/همین الان تا نوشتم زنگ در و زدن اومد :))ولی همین قدرم خوب بودسرم موی جدید عالیه داریم نزدیک اسفند میشیم اسفند پر شور و هیجانعالیم [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 21:0 ] [ جانان ] [ ] اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 12:34

از امروز پستام رمزی میشه اگه کسی اینجا هست که دنبالم میکنه اعلام حضور کنه وگرنه شرمنده میشم

[ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۱ ] [ 17:15 ] [ جانان ] [ ]

اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:13

چندوقت پیش یعنی دو الی سه هفته پیش مادرشوهر پیش جاری یک بود و پشت گوشی ازمن خواست فردا برم خونشون که اون خانمی که میاد (خدمتکارشون) تنها نباشه چون ماردشوهر وقت دکتر داشت منم برگشتم گفتم تا کی میاید گفت چطور کاری داری گفتم اره باشگاه دارم خودم و همسر که اینور شک شدیم از حرفم مطمعنن مادرشوهر و جاریم اندرکف موندن وقتی قطع کردم اصلا به روی خودم نیوردم سعید که گفت حال کارکردم اینو از کجات در آوردی منم گفتم نه تو فکرم هست که برم حالا دیگه گفتم دارم میرم و این همین حرف جرقه ای شد برای کلاس یوگا رفتن کلاسی که شاید بالای سه چهارساله دوست دارم برم ولی جورنمیشد و فردا با یه مربی حرفه ای اولین جاسه رودارم یاد ضرب المثل فیکتیت تو میکیت افتادم که یعنی اننقدر فیکشو بساز تا اصلشو یا بگیری یه چیز تو این مایه ها !!!من ابزیبو ترین مرغارو میپختم جوری که خودم بدم میومد ازشون بخورم ولی با دارچین و کره و یاد گرفتم بوی بدشو ببرم و خوشحالم یه غذای خوب و خوشمزه و راحت و در دسترس خوب درمیارم جوری که هم ناهار امروز پختم و خوردیم و لی باز برای شامم پختم چون خوشمزه شد و دلم خواست در ضمن حالم نداشتم چیز دیگهای بپزم و الان فقط یه کوه ظرفف دارم حالم این روزا خوبه و مدون خودمم این حال خوبو دارم کتاب مردن با گیاهای دارویی عطیه عطار زاده رو میخونم کم حجم و رونه و جداب!سورن باز مریض شد و خوب شد روز برفی مهمون داشتم و کلی برف بازی کردیم و دو سه ساعت بعد سورن مریض شد ولی خداروشکر زود خوب شددرباره رمزی نوشتن هنوز مرددم چون مخاطبایی که اعلام حضور کردن بالای ده نفرن و خوب اکثرن پیج ندارن ...فعلا همینطوری مینویسم تا ببینم چی میشه چون هیچ کس تو این دنیا بجز سعید و سورن برام مهم نیست راستی جاری یک و دو روی منو سفید کر اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:13

شاید شنبه و اول ماه بودنو بشه به عنوان محرک استفاده کرد و یه تکونی خورد ،7چند دقیقه بود که سعید مهربونم بیدارم کرد که به کلاسم برسم هر چند کل کلاس یک ساعته و تا من برسم فکر کنم بیست دقیقشو از دست داده بودم ولی بازم خیلی خوب بود لحظات اخر کلاس که داشتیم سرد میکردم دوست نداشتم تموم شه/ یه چند لحظه به دیروز ،جمعه فکر کردم که چقدررررررررر سورن گریه کرد سر هرچیزی/ دوبارهم خودم گریم گرفت/ شبم نفهمیدم چجوری خوابید فقط یادمه باز گریه میکرد ریز ریز باورم نمیشد اینجوری شده یا میگه بغلم کن راه ببر یا گریه، مثل نوزاد با وزن زیاد که خسته میشی از بغل کردنش! از کلاس اومدم و سعید و راهی کردم یکم روی کابینتا رو تمیز کردم و بالای هود و یه کاناپه یکم تمیز کاری اساسی کردم پذیرایی و صبحانه خوردیم الان چایی ریختم و سورن خداروشکر بهونه نکرفته و مشغوله!از اینکه از مادرم دورم و دیگه مثل قدیدم هر شب خونه مادرشوهر نیستم چه حسی دارم؟ از مادرم دور بودن که موهبته چون کلا ابم باهاش توی جوب نمیداره و باعث میشع احترامشو نگه دارم و و اخلاقشو کمتر تو ناخودگاهم ذخیره کنم/خونه مادرشوهرم خیلی راحتترم کمتر میرمچون که سورن از لحظه ورد گریه های وحشت ناک میکنه چون اونا میان استقبالش/ و بعدشم همش بهونه میگیره و گریه منم حوصلم نمیکشه اونجا بمونم باز خونه خودم اسباب بازی و کارتون هست ! و اینکه مادرشوهر دستپختش مثل قدیم نیست که ضف کنم برا غذاهاش و معمولا غذانمیخورم کلا که خیلی بی اشتها شدم و غذاهای خوشمزه رو فقط میخورم با چایی داریم راحتی های رنگی میخوریم خونه ام یکم بوی شونده میده و افتاب یکم جون گرفته یاد عید افتادم خدایا شکرت که نعمت زنده بودن بهم عطا کردیمیگم شروع ماه چقدر خوبه یه کارایی کنیم که تاریخش یادمون بمونه اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:13

صفحه بندی